کافه کتاب

 
بز زنگوله پا ( ورژن جدید و بسیار عالی )
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠
 
یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته م.مه ی شیر یارانه ای رو لولو برده.
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.
و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.
بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که زرشک! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.
پایان!!

 
 

 
 
هزینه‌ی روانی ایرانی بودن
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠
 
فریادها. عقده‌ها. نسلِ تغار کردن اشک‌ها. دوستی‌هایی که فرومی‌پاشد. بی‌فریاد. نسلی که فرار می‌کند. از نسل پیشین. در ذهن یا در عمل. و صرفاً پس از فرار به این می‌اندیشد که کجا برود. ذهن‌هایی که دیگر نمی‌توانند اعتماد کنند. لبخندهایی که بدل به نیشخند می‌شوند. چین‌هایی که از صورت‌ها بالا می‌رود. از رنج. از بدبینی. از غم. از خشم. از افسردگی. از جنون.
جنون خسته می‌کند؛ پیر می‌کند. چهره‌ی مجنون سال‌ها پیرتر از چیزی می‌نماید که هست. و پیرتر نمی‌نماید، پیرتر است. پیر شدن لزوماً رنج‌بار و بد نیست. در جایی رنج است که زندگی را باید تحمل کرد. که زندگی تلنبار شدن سال‌های رنج است بر یکدیگر یا سال‌هایی که به زیستن نگذشته است.
من از نسل منحصربه‌فردی هستم که سن‌اش از نسل پیش از خود بیشتر استدچار پیری زودرس شده و نگران نسلی است که پیر و چروکیده به دنیا می‌آیدگاهی نگران است اما غالباً حتا فراموش می‌کند که نگران بشود؛ فراموش می‌کند چه طور زیسته است. و عمداً این کار را می‌کند. به دقت حواس‌اش هست که چیزهایی را از دسترس ذهن خود دور کند. ذهن‌اش را تیمار می‌کند. تمام تلاش‌اش را برآن متمرکز کرده که دیوانه نشود. که دیوانگی به ذهن‌اش سرایت نکند. گاه می‌کوشد بهترین استفاده‌ی ممکن را از این دیوانگی ببرد. مهارش را به دست بگیرد. می‌بیند که درصد مشخصی از افسردگی تسکین‌دهنده است. فراموشی کارکرد طبیعی ذهن‌اش است: برای این‌که بتواند لبخند بزند باید بتواند فراموش کند. برای این‌که بتواند لحظه‌ای را زیسته باشد باید که لحظه‌ی پیشین را از ذهن پاک کند. اما لحظه‌هایی که بر او گذشته به چنان رویدادهایی شاخص‌اند که فراموشی‌شان جز با ساییدن ذهن ممکن نیست. در ایران، تاریخ گذر خود را به رخ می‌کشد. همه در طول روز مشغول جویدن تاریخ‌اند، درمورد سیاست حرف می‌زنند تا آن را با دندان سوراخ کنند. همه مشغول ساییدن ذهن خود یا دیگران‌اند. «از چیزی دیگر حرف بزنیم.» شهروندان مؤدب آن‌هایی‌اند که راه‌های دقیقی برای ندیدن چیزها یافته‌اند. زبانی به وجود آمده است که می‌توان به واسطه‌ی آن ندید. نشنید. و نگفت. و این کار اتفاقاً بسیار عاقلانه است. شرایط سخت از هر عاقل یک رواقی می‌سازد. در مقابل، وحشیان، آن‌هایی را که عاقل نیستند درهم می‌شکند یا رام می‌کند. یا ملولی افسرده می‌سازد یا سگی که دندان می‌کروچد و قلاده‌اش به دست دیگران است.
صحبت از اصلاح، بسیار است. و از تغییر. همیشه صحبت از نخواستن است نه از خواستن. وسوسه‌ی خاموش کردن چراغِ ذهن در صدر اولویت‌هاست. به حکم عقل. و البته بسیار عاقلانه است. از لحاظ روانی، امیدوار بودن دیگر صرف نمی‌کنداعتماد‌به‌نفس صرف نمی‌کند. خوشبینی صرف نمی‌کند. «نفس» فوراً در هم می‌شکند؛ امید بستن فوراً یادآور تمامی تجربه‌های تلخ امیدهای بسته است؛ خوشبینی صرفاً با ندیدن حاصل می‌شود. عاقلانه است که فرد برای مصرف خود، برای ساییده شدن‌اش نوعی اقتصاد در نظر بگیرد. در چنین وضعیتی، خوشبینی، فرد و اطرافیان را تحقیر می‌کند. چیزی تحقیرکننده‌تر از سرزندگی گوینده‌ی رادیو نیست که برای همگان صبحی سرشار از شادی و طراوت و سرزندگی آرزو می‌کند؛ برای شنوندگانی که در ترافیکی گرم در حال عرق‌ریختن‌اند و دارند با نهایت توان تلاش می‌کنند تا مسیر خانه تا کار را فراموش کنند؛ تا این دقایق را به هر ترتیبی شده از زندگی‌شان حذف کنند.
در جایی که دست و پا زدن باعث می‌شود بیشتر فروبروید به نفع شخص است که سطحی باشد. باید ماری در اعماق دهان باز کرده باشد تا سطحی بودن مطلوب بشود. بهتر است بدترین نوع زندگی را برای ساکنان اعماق درنظر بگیرید.
فشارها از بیرون به درون نشت می‌کند. از خیابان به خانه. از اطرافیان به دوستان، به خانواده. همه‌چیز با فشاری که همگان به یکدیگر وارد می‌آورند سرپا ایستاده است. با اصطکاکی که از فشار به دیگران حاصل می‌شود خود را سرپا نگه می‌دارند.
من از یگانه نسلی هستم که می‌پندارد نه فقط آینده که گذشته هم بهتر بوده‌ و زندگی‌اش را به مثابه محکومیت سپری می‌کند. نسل پیشین با تعجب ما را می‌نگرد. این استراتژی‌های روانی به نظرش غریب می‌آیند. به نظر متعلق به جهانی دیگر می‌آیند. او می‌داند زندگی سخت یعنی چه اما زندگی روال دیگری را به او آموخته بود. اکنون خودش هم دارد درس می‌آموزد. درس آموختن در بزرگسالی خرد‌کننده است. به‌خصوص اگر درس ساده باشد. مثلاً: آن که بار بیشتری برمی‌دارد زود‌تر ساییده می‌شود. دانه‌درشت‌ها سریع‌تر خرد می‌شوند و برای رد شدن از سوراخ‌ آسیا باید کوچک بود. و به مرکز نزدیک. کوچکی درس آسانی است. همه‌جا تدریس می‌شود. به عنوان بخشی از پروژه‌ی نخواستن، نخواستیم یاد بگیریم. نسل ما برخلاف نسل گذشته با هیچ آسیابی نجنگید. در میان گذشته و آینده ساییده شد. هم‌چنان می شود.
همه‌جا صحبت از تغییر است و از نخواستن. همدلی‌ای اگر هست همدردی بیماران است، بیمارانی که از بخش‌های متفاوتی آمده‌اند و مستقیماً به هم فشار نمی‌آورند. اما زمانی که چرخدنده‌هایشان با یکدیگر درگیر می‌شود همان رنج را بازتولید می‌کنند. این هزینه‌ی روانی عظیم را همگان با هم می‌پردازند. قهقهه‌های هیستریک و ملال افسردگان و زهرخند آزارندگان از یک جنس است. کسی را که قلاده به دست یا به گردن ندارد، سگ می‌جود.
انسان سالم فریاد می‌زند. هنگامی که دهان‌اش بسته باشد می‌گرید: نسل تغار کردن اشک‌ها.
نوشته باوند بهپور 

 
 
نصایح امروزی لقمان حکیم به پسرش!!
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠
 

پسرم!   دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت

 پسرم!   سخت ترین کار عالم ، محکوم کردن یک احمق است.

 پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن

 پسرم! با کسی که از روزنامه فقط  نیازمندیهایش را میخواند دوستی نکن.آدمبیکار و بی اراده ای است.

 پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.

 پسرم! با رئیس ات زیاد گرم نگیر برایت حرف درمی آورند.

 پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر.برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟

 پسرم! قرض نگیر. قرض هم نده.

 پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحومآقابزرگ توی اتاق پشتی است.

 پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یکرسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.

 پسرم ! کسی را به خاطر دین اش مسخره نکن. چون او هم  حق ندارد بخاطر دینات تو را مسخره کند.

 پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون.اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.

 پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بدهتا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنانبپرهیز…

 پسرم! قواعد رانندگی را بیخیال.فقط مواظب باش بهت نزنند.

 پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن

هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج وکسی را به خاطر مواضعش مرنجان.

 پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری فرزندم!هیچ کس تنها نیست.

 پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیافردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در …ولش کن پسرم

 پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست

 هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ برویبرو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.

 پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است!

 و در آخر: پسرم اوج نگیر!!


 
 
یک کاریکاتور!
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠
 

چندی پیش شخصی با نام مستعار سجاد جعفری کاریکاتوری با موضوع حجاب در سایت معلوم الحال فارس نیوز چاپ فرمودند (کاریکاتورزیر) که صدای خیلی ها را درآورد... چه زن و چه مرد... تا آنجا که سایت فرارو هم که سایت نسبتا متعادلی است هم با انعکاس این کاریکاتور به شدت مورد انتقاد مخاطبانش قرار گرفت.

جدا از تمام انتقادات باید این موضوع را آسیب شناسی کرد که چگونه یک هنرمند... یک کاریکاتوریست... و یا حتی یک فرد معمولی چنین موضوعی به ذهنش می رسد؟... جز آنکه اختلاف طبقاتی فرهنگی در جامعه امروزی ایران به حدی زیاد شده است که اختلاف طبقاتی اقتصادی و سیاسی را در جیبش گذاشته است... آیا غیر از این است که عده ای در این مملکت شبیه به این - به اصطلاح- هنرمند و چند برابر شنیع تر فکر می کنند؟ مطمئنا متجاوزین به عنف در خمینی شهر و کاشمر و گلستان و صدها ده و شهر کو چک و بزرگ دیگر که شاید هیچوقت به دلیل حجب وحیای خانواده ی دختر هویت شان مشخص نشود، برداشت و تصوری جز این نداشته اند. یکی از همان متجاوزین اکنون در خبرگزاری فارس سکنی گزیده و اینگونه چراغ سبز برای تجاوزهای جدید نشان می دهد. ما را چه شده است؟
این گونه تفکرات محصولی جز تجاوز با عنف ندارد.
 
اما در پاسخ این کاریکاتوریست - به قول فریدون فرخزاد فاحشه فکری- مانا نیستانی به زیبایی پاسخی دندان شکن دارد.  اما این تنها مسکّنی است بر دردهامان... چرا که هیچگاه خواننده اعتقادی فارس نیوز به این کاریکاتور دست نخواهد یافت.
 
 
 
 
 
 

 
 
وصف حال پ نه پ یی ما اونم به نظم!!
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠
 

وای عجب شهری، عجب آدم‌کشی 
پـَــ نــه پـَــ ماییم و صدها دل‌خوشی 

پســرانش جملگی فاســد شدند... 
پـَــ نــه پـَــ در کار حق وارد شدند... 

دختــران اینجا دمـا‌دم عاشـــق‌انــــد 
پـَــ نــه پـَــ دنبال درس و کوشش‌اند 

پــهلوانــان وطــن را می‌کــُـشنــد... 
پـَــ نــه پـَــ حلوا و حلوا می‌کننـد... 

مجرم و دزد و فــــراری گشتــه‌ایـــم.. 
پـَــ نــه پـَــ با حوریان بنشسته‌ایم.. 

سهم معشوقــانِ اینجـا شد اسیــــد.. 
پـَــ نــه پـَــ شهزاده با اَسبش رسید.. 

محض خنده بوده این شعرم همین.. 
پـَــ نــه پـَــ پاشو بریم زندان اویـن...


 
 
ماجرای پناهندگی شهرام شکیبا به بلژیک
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠
 

سه سالی است که شغل رسمی‌ام شده است طنزنویسی. سوژه‌هایم هم داخلی است. پس من وامدار سوژه‌های خودم هستم. کجای دنیا بروم بهتر از اینجا؟ هرچه باشم نامرد نیستم. من بروم بلژیک پی عشق‌وحال، آن‌وقت سوژه‌هایم اینجا بمانند و 24 ساعته زحمت بکشند؟ عمراً! اگر بلژیکی‌ها خیلی اصرار دارند من بروم آنجا، باید اسفندیار رحیم‌مشایی، علی‌اکبر جوانفکر، حمید بهبهانی، حمیدرضا بقایی، کورش کبیر و... را هم در قالب یک هیأت بلندپایه دیپلماتیک دعوت کنند که من تنها و دست‌خالی نمانم در ولایت قدرت.

یک سایت بنده‌خدایی برای اینکه چند کلیک خواننده گدایی کند، خبر داده بود من پناهنده شده‌ام به بلژیک. در جواب این ماجرا مطلبی نوشتم با عنوان «حکایت پناهندگی من به بلژیک» که اگر اهلش هستید آن را هم بخوانید اما اساساً امکان ندارد به بلژیک پناهنده شوم، دلایلش را هم به اختصار عرض می‌کنم. 

1- اگر به بلژیک بروم، نمی‌توانم بخوابم چون مدت دو سال است که عادت کرده‌ام شبی دو فیلم نگاه کنم. یکی کلاسیک و یکی هم از آثار سینمای روز دنیا. کجای دنیا می‌توانم با 2000 تومان دو DVD قاچاق از کنار خیابان بخرم؟ 

2- مگر هر کشوری چند طنزپرداز می‌خواهد؟ در بلژیک به اندازه کافی طنزپرداز هست. من بروم آنجا چه‌کار کنم؟ به قول شاعر: 

روشن شود هزار چراغ از فتیله‌ای 
یک داغ دل بس است برای قبیله‌ای 

3- ما خودمان برای عالم و آدم شوخی می‌سازیم، حالا باید برویم بلژیک که فرانسوی‌های کم‌نمک برای ما شوخی درست کنند؟ می‌دانید که فرانسوی‌ها برای بلژیکی‌ها جوک درست می‌کنند و تازه یک ضرب‌المثلی هم دارند که می‌گویند: «هر ملتی بلژیکی خودش را دارد» پس با این حساب بنده همین الان هم در قلب بلژیک زندگی می‌کنم. 

4- علی‌الحساب سه سالی است که شغل رسمی‌ام شده است طنزنویسی. سوژه‌هایم هم داخلی است. پس من وامدار سوژه‌های خودم هستم. کجای دنیا بروم بهتر از اینجا؟ هرچه باشم نامرد نیستم. من بروم بلژیک پی عشق‌وحال، آن‌وقت سوژه‌هایم اینجا بمانند و 24 ساعته زحمت بکشند؟ عمراً! اگر بلژیکی‌ها خیلی اصرار دارند من بروم آنجا، باید اسفندیار رحیم‌مشایی، علی‌اکبر جوانفکر، حمید بهبهانی، حمیدرضا بقایی، کورش کبیر و... را هم در قالب یک هیأت بلندپایه دیپلماتیک دعوت کنند که من تنها و دست‌خالی نمانم در ولایت قدرت. 

5- در هر اداره‌ای همه می‌کوشند تا در دفتر مدیرعامل کار کنند، چرا که از نظر حقوق و مزایا اوضاع بهتر است. حالا من بیایم از جوار دوستانی که بناست همه دنیا را مدیریت کنند، بروم در یک گوشه کم‌اهمیت و دورافتاده؟ حاشا و کلا! پناهندگی من به بلژیک در شرایط کنونی کنونی و شرایط کنونی آینده جهان مثل این است که آدم از دفتر مدیرعامل خودش را منتقل کند به سررشته‌داری انبار اموال متروکه شماره دو. 

6- کدام عقل سلیمی حاضر است سرزمین مادری‌اش را رها کند و برود در دل غرب وحشی؟ یعنی جایی که بنابه اخبار تلویزیون ما مردمش جز تجاوز و دعوا و کشتن همدیگر هیچ کار دیگری بلد نیستند و تا خرخره فرو رفته‌اند در انواع ناهنجاری اخلاقی و اجتماعی و به انواع بن‌بست‌ها رسیده‌اند؟ 

7- با توجه به تلاش شبانه‌روزی مسئولان سیاسی و فرهنگی ما داریم اخلاقیات و آزادگی و معنویات را صادر می‌کنیم به قلب اروپا. خب آدم در مصدر و منبع تولید باشد، بهتر است یا اینکه برود جایی که بشود مصرف‌کننده دست‌چندم معنویات و اخلاقیات وارداتی؟ 

8- وایستادم که وایستادم به درک که وایستادم!


 
 
«فرار مغزها» مهم‌ترین صادرات غیرنفتی!!
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠
 

پوریا عالمی در مطلبی طنز در اعتماد نوشت: علیرضا سلیمی، نماینده مجلس، نشست روی کاناپه و گفت: «آمار‌ها نشان می‌دهد سالانه رقمی بالغ بر 50 میلیارد دلار سرمایه انسانی از ایران خارج می‌شود.» و تاکید کرد: «آمار‌ها نگران‌کننده است و دولت باید نیازهای حیاتی نخبگان را تامین کند تا مهاجرت‌ها متوقف شود.» ما هم با این نماینده مجلس موافق هستیم و معتقدیم فرار مغزها باید متوقف شود. اما چطوری؟ این طوری: 

آیا هیأت دولت و حواشی، جزو مغزهای مملکت محسوب می‌شوند؟ اگر بله، این چه مغزی است که باعث فرار مغزهای دیگر می‌شود؟ آیا این مغزها در مملکت حیف نمی‌شوند؟ بهتر نیست لابه‌لای فرار مغزها، هر دفعه یکی دوتا از اعضای دولت را هم صادر کنیم؟ مثلا: 

مثال اول: رحیم مشایی را به عنوان صادرات غیرنفتی، بفرستیم تبت، منتها چون کاری جز رییس دفتری و سخنرانی بلد نیست، مجبوریم لابی کنیم و دالایی لاما را در لاتاری برنده اعلام کنیم تا برود امریکا. بعد رحیم‌مشایی را به عنوان دالایی لاما به جهان معرفی می‌کنیم و بعد همه مردم جهان شاد می‌شوند. 

آیا می‌دانستید که «فرار مغزهای ایران» مهم‌ترین صادرات غیرنفتی چند سال اخیر بوده است؟ 

حالاکه تنها مغزهایی که در مملکت مانده‌اند در هیأت دولت مشغول شخم زدن سه‌باره مملکت هستند، پیشنهاد می‌کنیم اول از همه این مغزها از مملکت صادر شوند و شخم زدن را بی‌خیال شوند، تا چند نفر که به جای شخم زدن، بذر هم می‌کارند مشغول کار شوند. (البته ما کتمان نمی‌کنیم که برای بذر کاشتن، مثل شخم زدن نیاز به مغزها و کارشناسان و کارشناسان ارشد نیست. باغبان‌ها، کشاورزها، صنعتکاران، فرهنگیان، هنرمندان، روزنامه‌نگاران و دیگر آدم‌های عادی می‌توانند این کار را بکنند. برای همین حالاکه مملکت سه‌بار شخم خورده و نیاز به آدم متخصص ندارد از هیأت دولت تشکر و آنها را صادر می‌کنیم.) 

البته نباید از انصاف گذشت که در این سال‌‌ها درست که فرار مغزها زیاد بوده، اما در عوض از آن طرف از عراق مقدار قابل توجی گرد و غبار به کشور ما پناهنده شدند (که این موفقیت عظیمی است.) 

همچنین در مقابل فرار مغزها از کشور، واردات 54 هزار دسته بیل از اندونزی از دیگر دستاوردهای شکوهمندی است که بی‌انصافی و نامردی است آن را نادیده بگیریم. 

یک راهکار اساسی هم وجود دارد که دولت در این سال‌ها ثابت کرده همه مشکلات جوانان را حل می‌کند. کدام راه؟ ازدواج. بله. دولت برای ازدواج مغزها تسهیلاتی (مثل وام یک میلیون تومانی) در نظر بگیرد تا نخبگان و مغزها هم مثل باقی جوانان ازدواج کنند و تا مدتی سرشان گرم شود. 

نسخه 

حالاکه در طرحی ضربتی از آب‌بازی جلوگیری شده و آب‌پاش‌ها در پارک، دستگیر شده‌اند و در تلویزیون اعتراف هم کرده‌اند، نسخه ما این است که در یک اقدام ضربتی با جوانانی که از مغزشان استفاده می‌کنند نیز برخورد شود. یعنی هر جوانی را که مغزش کار می‌کرد از کار بیندازیم تا برود بدو بدو ازدواج کند.


 
 
سیاه‌‌نمایی ممنوع، ماستمالی آزاد
نویسنده : افرا پژواک - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠
 

 

ظاهراً در کمیسیون قضایی مجلس مطرح شده که سیاه‌نمایی و القای احساس نا‌امنی به جامعه توسط رسانه‌ها جرم تلقی شود. 

لذا بر همه اصحاب رسانه واجب است که روی همه اخبار و گزارش‌ها ماست بمالند تا سفید جلوه کند. یعنی دیگر همه عوض «سیاه‌نمایی» باید به امر مهم و حیاتی «ماستمالی» بپردازند. 

حالا چند خبر فرضی برایتان می‌نویسم و بعد به شیوه‌ای که باید بعد از این اخبار مخابره شوند بریتان ماستمالی می‌کنم. 

خبر اول: قتل یک ورزشکار 

یکی از ورزشکاران مشهور و محبوب کشور همراه دوستش در اتومبیل بود که سه نفر جوان به آن‌ها توهین کردند. به محض توقف اتومبیل حامل ورزشکار بزرگ ایرانی یکی از جوان‌ها با ضربات چاقو به او حمله کرد و او را به قتل رساند. 

خبر اول بعد از ماستمالی: اون شب که بارون اومد 

شب گذشته که ترنم باران تابستانی لطافت خاصی به هوا بخشیده بود، یکی از ورزشکاران با اتومبیل خود از خیابان خلوت می‌گذشت. در همین حین یک اتومبیل دیگر که سرنشینانش سه نفر از جوانان غیور، خوش اخلاق و سختکوش مملکت بودند به اتومبیل حامل ورزشکار معروف نزدیک شدند. 

آن‌ها با دیدن ورزشکار قهرمان گل از گل شان شکفت و از وی خواهش کردند تا با آن‌ها عکس یادگاری بیندازد. وقتی ورزشکار پیاده شد، یکی از جوانان که سر از پا نمی‌شناخت با عطوفت و مهربانی او را در آغوش کشید و اشک ریخت. 

در جریان این برخورد عاطفی قهرمان کشورمان به شدت متاثر شد از لطف آن جوانان غیور و عرض ارادت‌شان. لذا متاسفانه سکته قلبی کرد و بر اثر جراحات وارده به خاطر اصابت جسم تیز جان باخت. 

بدین‌وسیله از مسئولان فرهنگی کشور که روز به روز در جهت تعالی اخلاق می‌کوشند ممنونیم و از فوت قهرمان ورزشی نیز متاسفیم. ولی ممنونیت‌مان از مسئولان قطعا از تاثرمان بیشتر است. 

خبر دوم: مردی در میدان سعادت‌آباد مرد دیگری را با ضربات چاقو کشت و مردم و ماموران هم فقط نگاه کردند. 

خبر دوم بعد از ماستمالی: شمس و مولانا در میدان سعادت‌آباد 

دیروز برای مردم ناحیه سعادت‌آباد تهران روزی به یادماندنی و فراموش‌نشدنی بود. دو دوست مهربان و دو یار دبستانی پس از چهل سال یکدیگر را ملاقات کردند. یکدیگر را در آغوش کشیدند و اشک شوق ریختند و عشق و عاطفه را معنایی تازه بخشیدند. 

مردم و مامورین نیروی انتظامی هم با دیدن این لحظات به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند. به قدری که همه با رعایت کامل موازین شرعی یکدیگر را در آغوش کشیدند. 

اما متاسفانه از شدت هیجان یکی از دو یار دبستانی، سکته قلبی کرد و به دلیل اصابت جسم نوک تیز و خون‌ریزی از جراحات واده جان سپرد. بدین‌وسیله از کلیه مسئولان فرهنگی و غیرفرهنگی و مردم مهربان و با اخلاق آن محله بالاخص ماموران سختکوش نیروی انتظامی تشکر می‌نماییم. 

خبر سوم: دو بیمار بد حال و بی‌بضاعت که توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان را نداشتند با یک آمبولانس به بیابان‌های حاشیه شهر برده و بی‌کس و تنها رها شدند. 

خبر سوم بعد از ماستمالی: ای طبیب من، ای حبیب من (2 بار) 

دیروز دامان پاک سبزه‌زار‌های حاشیه تهران میزبان بیماران بدحال و بی‌بضاعت بود. مسئولان سختکوش یکی از بیمارستان‌های پایتخت وقتی متوجه افسردگی دو بیمار بدحال و بی‌بضاعت شدند فورا دستور دادند تا آن‌ها را با یک آمبولانس به پیک‌نیک ببرند که روحیه از دست رفته‌شان را بازیابند. 

پرستاران سختکوش و مهربان بیمارستان فورا دستور را اجرا کردند و بیماران را با پتو به پیک‌نیک بردند. جوجه کباب درست کردند، هندوانه قاچ کردند، CD «همه چی آرومه» گذاشتند و دست زدند و جوک گفتند و خندیدند. 

وقتی غروب شد، هرچه پرستاران سختکوش و مهربان خواهش و تمنا کردند که بیماران به آغوش گرم بیمارستان و بخش مربوطه برگردند، بیماران رضایت ندادند. آن‌ها می‌گفتند: «ما همین‌جا در آغوش پر مهر طبیعت می‌مانیم. حال و روزمان هم خوب است. شما نگران نباشید و بروید به سایر بیماران رسیدگی و مهربانی نمایید.» 

پرستاران نیر بالاجبار به جهت رفاه حال بیماران مذکور کلیه دستگاه‌های مراقبت‌های ویژه را به همراه چندین پرستار مربوطه به چمنزار منتقل کردند تا بیماران در دامان پاک طبیعت بهبود یابند. بدین‌وسیله از همه متشکریم.


 
 
← صفحه بعد