پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت
پسرم! سخت ترین کار عالم ، محکوم کردن یک احمق است.
پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن
پسرم! با کسی که از روزنامه فقط نیازمندیهایش را میخواند دوستی نکن.آدمبیکار و بی اراده ای است.
پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.
پسرم! با رئیس ات زیاد گرم نگیر برایت حرف درمی آورند.
پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر.برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟
پسرم! قرض نگیر. قرض هم نده.
پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحومآقابزرگ توی اتاق پشتی است.
پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یکرسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.
پسرم ! کسی را به خاطر دین اش مسخره نکن. چون او هم حق ندارد بخاطر دینات تو را مسخره کند.
پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون.اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.
پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بدهتا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنانبپرهیز…
پسرم! قواعد رانندگی را بیخیال.فقط مواظب باش بهت نزنند.
پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن
هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج وکسی را به خاطر مواضعش مرنجان.
پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری فرزندم!هیچ کس تنها نیست.
پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیافردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در …ولش کن پسرم
پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست
هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ برویبرو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.
پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است!
و در آخر: پسرم اوج نگیر!!
چندی پیش شخصی با نام مستعار سجاد جعفری کاریکاتوری با موضوع حجاب در سایت معلوم الحال فارس نیوز چاپ فرمودند (کاریکاتورزیر) که صدای خیلی ها را درآورد... چه زن و چه مرد... تا آنجا که سایت فرارو هم که سایت نسبتا متعادلی است هم با انعکاس این کاریکاتور به شدت مورد انتقاد مخاطبانش قرار گرفت.

اما این تنها مسکّنی است بر دردهامان... چرا که هیچگاه خواننده اعتقادی فارس نیوز به این کاریکاتور دست نخواهد یافت.وای عجب شهری، عجب آدمکشی
پـَــ نــه پـَــ ماییم و صدها دلخوشی
پســرانش جملگی فاســد شدند...
پـَــ نــه پـَــ در کار حق وارد شدند...
دختــران اینجا دمـادم عاشـــقانــــد
پـَــ نــه پـَــ دنبال درس و کوششاند
پــهلوانــان وطــن را میکــُـشنــد...
پـَــ نــه پـَــ حلوا و حلوا میکننـد...
مجرم و دزد و فــــراری گشتــهایـــم..
پـَــ نــه پـَــ با حوریان بنشستهایم..
سهم معشوقــانِ اینجـا شد اسیــــد..
پـَــ نــه پـَــ شهزاده با اَسبش رسید..
محض خنده بوده این شعرم همین..
پـَــ نــه پـَــ پاشو بریم زندان اویـن...
سه سالی است که شغل رسمیام شده است طنزنویسی. سوژههایم هم داخلی است. پس من وامدار سوژههای خودم هستم. کجای دنیا بروم بهتر از اینجا؟ هرچه باشم نامرد نیستم. من بروم بلژیک پی عشقوحال، آنوقت سوژههایم اینجا بمانند و 24 ساعته زحمت بکشند؟ عمراً! اگر بلژیکیها خیلی اصرار دارند من بروم آنجا، باید اسفندیار رحیممشایی، علیاکبر جوانفکر، حمید بهبهانی، حمیدرضا بقایی، کورش کبیر و... را هم در قالب یک هیأت بلندپایه دیپلماتیک دعوت کنند که من تنها و دستخالی نمانم در ولایت قدرت.
یک سایت بندهخدایی برای اینکه چند کلیک خواننده گدایی کند، خبر داده بود من پناهنده شدهام به بلژیک. در جواب این ماجرا مطلبی نوشتم با عنوان «حکایت پناهندگی من به بلژیک» که اگر اهلش هستید آن را هم بخوانید اما اساساً امکان ندارد به بلژیک پناهنده شوم، دلایلش را هم به اختصار عرض میکنم.
1- اگر به بلژیک بروم، نمیتوانم بخوابم چون مدت دو سال است که عادت کردهام شبی دو فیلم نگاه کنم. یکی کلاسیک و یکی هم از آثار سینمای روز دنیا. کجای دنیا میتوانم با 2000 تومان دو DVD قاچاق از کنار خیابان بخرم؟
2- مگر هر کشوری چند طنزپرداز میخواهد؟ در بلژیک به اندازه کافی طنزپرداز هست. من بروم آنجا چهکار کنم؟ به قول شاعر:
روشن شود هزار چراغ از فتیلهای
یک داغ دل بس است برای قبیلهای
3- ما خودمان برای عالم و آدم شوخی میسازیم، حالا باید برویم بلژیک که فرانسویهای کمنمک برای ما شوخی درست کنند؟ میدانید که فرانسویها برای بلژیکیها جوک درست میکنند و تازه یک ضربالمثلی هم دارند که میگویند: «هر ملتی بلژیکی خودش را دارد» پس با این حساب بنده همین الان هم در قلب بلژیک زندگی میکنم.
4- علیالحساب سه سالی است که شغل رسمیام شده است طنزنویسی. سوژههایم هم داخلی است. پس من وامدار سوژههای خودم هستم. کجای دنیا بروم بهتر از اینجا؟ هرچه باشم نامرد نیستم. من بروم بلژیک پی عشقوحال، آنوقت سوژههایم اینجا بمانند و 24 ساعته زحمت بکشند؟ عمراً! اگر بلژیکیها خیلی اصرار دارند من بروم آنجا، باید اسفندیار رحیممشایی، علیاکبر جوانفکر، حمید بهبهانی، حمیدرضا بقایی، کورش کبیر و... را هم در قالب یک هیأت بلندپایه دیپلماتیک دعوت کنند که من تنها و دستخالی نمانم در ولایت قدرت.
5- در هر ادارهای همه میکوشند تا در دفتر مدیرعامل کار کنند، چرا که از نظر حقوق و مزایا اوضاع بهتر است. حالا من بیایم از جوار دوستانی که بناست همه دنیا را مدیریت کنند، بروم در یک گوشه کماهمیت و دورافتاده؟ حاشا و کلا! پناهندگی من به بلژیک در شرایط کنونی کنونی و شرایط کنونی آینده جهان مثل این است که آدم از دفتر مدیرعامل خودش را منتقل کند به سررشتهداری انبار اموال متروکه شماره دو.
6- کدام عقل سلیمی حاضر است سرزمین مادریاش را رها کند و برود در دل غرب وحشی؟ یعنی جایی که بنابه اخبار تلویزیون ما مردمش جز تجاوز و دعوا و کشتن همدیگر هیچ کار دیگری بلد نیستند و تا خرخره فرو رفتهاند در انواع ناهنجاری اخلاقی و اجتماعی و به انواع بنبستها رسیدهاند؟
7- با توجه به تلاش شبانهروزی مسئولان سیاسی و فرهنگی ما داریم اخلاقیات و آزادگی و معنویات را صادر میکنیم به قلب اروپا. خب آدم در مصدر و منبع تولید باشد، بهتر است یا اینکه برود جایی که بشود مصرفکننده دستچندم معنویات و اخلاقیات وارداتی؟
8- وایستادم که وایستادم به درک که وایستادم!
پوریا عالمی در مطلبی طنز در اعتماد نوشت: علیرضا سلیمی، نماینده مجلس، نشست روی کاناپه و گفت: «آمارها نشان میدهد سالانه رقمی بالغ بر 50 میلیارد دلار سرمایه انسانی از ایران خارج میشود.» و تاکید کرد: «آمارها نگرانکننده است و دولت باید نیازهای حیاتی نخبگان را تامین کند تا مهاجرتها متوقف شود.» ما هم با این نماینده مجلس موافق هستیم و معتقدیم فرار مغزها باید متوقف شود. اما چطوری؟ این طوری:
آیا هیأت دولت و حواشی، جزو مغزهای مملکت محسوب میشوند؟ اگر بله، این چه مغزی است که باعث فرار مغزهای دیگر میشود؟ آیا این مغزها در مملکت حیف نمیشوند؟ بهتر نیست لابهلای فرار مغزها، هر دفعه یکی دوتا از اعضای دولت را هم صادر کنیم؟ مثلا:
مثال اول: رحیم مشایی را به عنوان صادرات غیرنفتی، بفرستیم تبت، منتها چون کاری جز رییس دفتری و سخنرانی بلد نیست، مجبوریم لابی کنیم و دالایی لاما را در لاتاری برنده اعلام کنیم تا برود امریکا. بعد رحیممشایی را به عنوان دالایی لاما به جهان معرفی میکنیم و بعد همه مردم جهان شاد میشوند.
آیا میدانستید که «فرار مغزهای ایران» مهمترین صادرات غیرنفتی چند سال اخیر بوده است؟
حالاکه تنها مغزهایی که در مملکت ماندهاند در هیأت دولت مشغول شخم زدن سهباره مملکت هستند، پیشنهاد میکنیم اول از همه این مغزها از مملکت صادر شوند و شخم زدن را بیخیال شوند، تا چند نفر که به جای شخم زدن، بذر هم میکارند مشغول کار شوند. (البته ما کتمان نمیکنیم که برای بذر کاشتن، مثل شخم زدن نیاز به مغزها و کارشناسان و کارشناسان ارشد نیست. باغبانها، کشاورزها، صنعتکاران، فرهنگیان، هنرمندان، روزنامهنگاران و دیگر آدمهای عادی میتوانند این کار را بکنند. برای همین حالاکه مملکت سهبار شخم خورده و نیاز به آدم متخصص ندارد از هیأت دولت تشکر و آنها را صادر میکنیم.)
البته نباید از انصاف گذشت که در این سالها درست که فرار مغزها زیاد بوده، اما در عوض از آن طرف از عراق مقدار قابل توجی گرد و غبار به کشور ما پناهنده شدند (که این موفقیت عظیمی است.)
همچنین در مقابل فرار مغزها از کشور، واردات 54 هزار دسته بیل از اندونزی از دیگر دستاوردهای شکوهمندی است که بیانصافی و نامردی است آن را نادیده بگیریم.
یک راهکار اساسی هم وجود دارد که دولت در این سالها ثابت کرده همه مشکلات جوانان را حل میکند. کدام راه؟ ازدواج. بله. دولت برای ازدواج مغزها تسهیلاتی (مثل وام یک میلیون تومانی) در نظر بگیرد تا نخبگان و مغزها هم مثل باقی جوانان ازدواج کنند و تا مدتی سرشان گرم شود.
نسخه
حالاکه در طرحی ضربتی از آببازی جلوگیری شده و آبپاشها در پارک، دستگیر شدهاند و در تلویزیون اعتراف هم کردهاند، نسخه ما این است که در یک اقدام ضربتی با جوانانی که از مغزشان استفاده میکنند نیز برخورد شود. یعنی هر جوانی را که مغزش کار میکرد از کار بیندازیم تا برود بدو بدو ازدواج کند.
ظاهراً در کمیسیون قضایی مجلس مطرح شده که سیاهنمایی و القای احساس ناامنی به جامعه توسط رسانهها جرم تلقی شود.
لذا بر همه اصحاب رسانه واجب است که روی همه اخبار و گزارشها ماست بمالند تا سفید جلوه کند. یعنی دیگر همه عوض «سیاهنمایی» باید به امر مهم و حیاتی «ماستمالی» بپردازند.
حالا چند خبر فرضی برایتان مینویسم و بعد به شیوهای که باید بعد از این اخبار مخابره شوند بریتان ماستمالی میکنم.
خبر اول: قتل یک ورزشکار
یکی از ورزشکاران مشهور و محبوب کشور همراه دوستش در اتومبیل بود که سه نفر جوان به آنها توهین کردند. به محض توقف اتومبیل حامل ورزشکار بزرگ ایرانی یکی از جوانها با ضربات چاقو به او حمله کرد و او را به قتل رساند.
خبر اول بعد از ماستمالی: اون شب که بارون اومد
شب گذشته که ترنم باران تابستانی لطافت خاصی به هوا بخشیده بود، یکی از ورزشکاران با اتومبیل خود از خیابان خلوت میگذشت. در همین حین یک اتومبیل دیگر که سرنشینانش سه نفر از جوانان غیور، خوش اخلاق و سختکوش مملکت بودند به اتومبیل حامل ورزشکار معروف نزدیک شدند.
آنها با دیدن ورزشکار قهرمان گل از گل شان شکفت و از وی خواهش کردند تا با آنها عکس یادگاری بیندازد. وقتی ورزشکار پیاده شد، یکی از جوانان که سر از پا نمیشناخت با عطوفت و مهربانی او را در آغوش کشید و اشک ریخت.
در جریان این برخورد عاطفی قهرمان کشورمان به شدت متاثر شد از لطف آن جوانان غیور و عرض ارادتشان. لذا متاسفانه سکته قلبی کرد و بر اثر جراحات وارده به خاطر اصابت جسم تیز جان باخت.
بدینوسیله از مسئولان فرهنگی کشور که روز به روز در جهت تعالی اخلاق میکوشند ممنونیم و از فوت قهرمان ورزشی نیز متاسفیم. ولی ممنونیتمان از مسئولان قطعا از تاثرمان بیشتر است.
خبر دوم: مردی در میدان سعادتآباد مرد دیگری را با ضربات چاقو کشت و مردم و ماموران هم فقط نگاه کردند.
خبر دوم بعد از ماستمالی: شمس و مولانا در میدان سعادتآباد
دیروز برای مردم ناحیه سعادتآباد تهران روزی به یادماندنی و فراموشنشدنی بود. دو دوست مهربان و دو یار دبستانی پس از چهل سال یکدیگر را ملاقات کردند. یکدیگر را در آغوش کشیدند و اشک شوق ریختند و عشق و عاطفه را معنایی تازه بخشیدند.
مردم و مامورین نیروی انتظامی هم با دیدن این لحظات به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند. به قدری که همه با رعایت کامل موازین شرعی یکدیگر را در آغوش کشیدند.
اما متاسفانه از شدت هیجان یکی از دو یار دبستانی، سکته قلبی کرد و به دلیل اصابت جسم نوک تیز و خونریزی از جراحات واده جان سپرد. بدینوسیله از کلیه مسئولان فرهنگی و غیرفرهنگی و مردم مهربان و با اخلاق آن محله بالاخص ماموران سختکوش نیروی انتظامی تشکر مینماییم.
خبر سوم: دو بیمار بد حال و بیبضاعت که توان پرداخت هزینههای بیمارستان را نداشتند با یک آمبولانس به بیابانهای حاشیه شهر برده و بیکس و تنها رها شدند.
خبر سوم بعد از ماستمالی: ای طبیب من، ای حبیب من (2 بار)
دیروز دامان پاک سبزهزارهای حاشیه تهران میزبان بیماران بدحال و بیبضاعت بود. مسئولان سختکوش یکی از بیمارستانهای پایتخت وقتی متوجه افسردگی دو بیمار بدحال و بیبضاعت شدند فورا دستور دادند تا آنها را با یک آمبولانس به پیکنیک ببرند که روحیه از دست رفتهشان را بازیابند.
پرستاران سختکوش و مهربان بیمارستان فورا دستور را اجرا کردند و بیماران را با پتو به پیکنیک بردند. جوجه کباب درست کردند، هندوانه قاچ کردند، CD «همه چی آرومه» گذاشتند و دست زدند و جوک گفتند و خندیدند.
وقتی غروب شد، هرچه پرستاران سختکوش و مهربان خواهش و تمنا کردند که بیماران به آغوش گرم بیمارستان و بخش مربوطه برگردند، بیماران رضایت ندادند. آنها میگفتند: «ما همینجا در آغوش پر مهر طبیعت میمانیم. حال و روزمان هم خوب است. شما نگران نباشید و بروید به سایر بیماران رسیدگی و مهربانی نمایید.»
پرستاران نیر بالاجبار به جهت رفاه حال بیماران مذکور کلیه دستگاههای مراقبتهای ویژه را به همراه چندین پرستار مربوطه به چمنزار منتقل کردند تا بیماران در دامان پاک طبیعت بهبود یابند. بدینوسیله از همه متشکریم.
نظرات ()